بدون عنوان
عزیزه دلم امروز یکشنبه 25 دی ماهه از الان خودمو برای هفته بعد که به خاطر تعطیلیا یه روز در میون میرم سرکار آماده کردم، کلی خوشحالم که قراره با هم باشیم
دیگه این دفعه نمیرم سرکار، قول میدم نفســـــــــــــــــــــــــــــــــــم
تازگیا شبا باید به زور بخوابونیمت ، بابایی این امر خطیرو به عهده گرفته چون من نمیتونم
عسلم یه کتاب خریدم تا از این به بعد سوپاتو با برنامه و متنوع بهت بدم، روی جلدش عکس یه نی نی نازه تو هم میری هی صورتتو میچسبونی به عکس نی نیه
قربونه دله کوچولو و مهربونت برم
عاشقه وقتایی هستم که با هم رو تخت دراز میکشیم و بازی میکنیم کلی میخدیم و جیغ میکشیم، همسایمون فکر میکنه مامانی از پس آیساش بر نمیاد اونوقت دخمله ناناس هی جیغ میکشه خبر نداره ما بازی میکنیم که
تازه شبا که هی چشاتو میمالیو من میبرمت تو تخت هی از این ور قل میخوری اونور هی از اونور قل می خوری اینور تا نخوابی ، منم خودمو به خواب میزنم که یعنی وقته خوابه ، شما هم خودتو میکشی پیشه منو با دستات چشامو باز میکنی (درمیاری)
بعدش میری بالای تخت که چوبه با دست هی میکوبی تا من پاشم، منم پا نمیشم
خلاصه که پس از یکساعت خسته (البته خسته تر) میشی و میخوابی، دیگه اونوقت مامانی هم خوابش برده
عروسکم
دوست دارم عســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلم


بدون عنوان
